آلبوم ابوالقاسم فردوسي (شاعر)

Ferdowsi Tusi

تعداد عکس های این آلبوم : 0
تعداد نظرات : 0

|عکس و مطالب جدید خود را در رابطه با این آلبوم، از طریق آپلود سنتر سایت، برای ما ارسال نمایید تا بنام خودتان در سایت قرار گیرد.|

| Please send us, your photos and information in relation to this album, by upload center... or this Email: memarjoon@gmail.com|

زندگینامه حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

Ferdowsi_Tusi ابوالقاسم فردوسي توسي


نام اصلي:              ابوالقاسم فردوسي توسي

تاريخ تولد:              940 - 319 شمسي
تاريخ درگذشت:      1020 - 398 ش (79 ساله)
محل تولد:               توس، ایران
محل درگذشت:      توس، ایران
محل خاکسپاري:   توس خراسان در ایران
مليت:                      ایرانی
زمينه فعاليت:         شاعر و حماسه سرا
آثار شاخص:           شاهنامه
جنبش:                    سبک خراسانی
همسر:                   -----

استاد(ان):              -----
شاگرد(ان):             -----

زندگينامه:

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی متولد 319 خورشیدی و 329 هجری قمری، سخن‌سرای نامی ایران و سراینده شاهنامه، حماسه ملی ایران است. فردوسی را بزرگ‌ترین سراینده پارسی‌گو دانسته‌اند. کنیه وی ابوالقاسم و تخلصش فردوسی است. در منابع مختلف و در مقدمه برخی نسخه‌های خطی شاهنامه وی خود را با نام منصور یا حسن معرفی کرده است. معتبرترین نام این شاعر ایرانی ابوالقاسم فردوسی توسی است. اینکه چرا شاعر تخلص فردوسی را برای خود انتخاب کرده است مشخص نیست امکان دارد این موضوع به دیدار وی با سلطان محمد غزنوی بازگردد. گویا سلطان محمود چنین لقبی به فردوسی داده و منطور وی مردی که از بهشت آمده بوده است.

بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال 329 هجری قمری برابر با 319 خورشیدی (940 میلادی) در روستای پاژ در شهرستان توس در خراسان دیده به جهان گشود. سال تولد فردوسی در 329 هجری قمری از آنجا دریافته شده‌ است که در یکی از سروده‌هایش می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال 387 هجری قمری (برابر با 375 خورشیدی) را دریافت کرد:


بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت         نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
فریدون بیداردل زنده شد           زمین و زمان پیش او بنده شد


و هم‌چنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال 387 قمری، پنجاه و هشت ساله بوده ‌است، می‌توان درست بودن این گمان را پذیرفت. نظامی عروضی، نخستین پژوهنده‌ای که درباره زندگی فردوسی جستاری نوشته‌ است، تولد فردوسی را در روستای "باز" (پاژ) دانسته ‌است. بن‌مایه‌های تازه‌تر روستاهای "شاداب" و "رزان" را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی‌پایه می‌دانند.

نام او همه جا ابوالقاسم فردوسی شناخته شده ‌است. نام کوچک او را در بن‌مایه‌های کهن‌تر مانند عجایب‌المخلوقات و تاریخ گزیده حمدالله مستوفی و سومین مقدمه کهن شاهنامه، «حسن» نوشته‌اند. منابع دیگر هم‌چون ترجمه عربی بنداری، پیشگفتار دست‌نویس فلورانس و پیشگفتار شاهنامه بایسنقری و نوشته‌های برگرفته از آن، نام او را «منصور» گفته‌اند. نام پدر او نیز در تاریخ گزیده و سومین مقدمه کهن شاهنامه «علی» گفته شده‌ است. محمدامین ریاحی پس از بررسی کهن‌ترین بن‌مایه‌ها، نام «حسن بن علی» را پذیرفتنی دانسته و این نام را با قرینه‌های دیگری که وابستگی او را به یکی از فرقه‌های تشیع می‌رساند، سازگارتر دانسته ‌است.

برای پدر فردوسی در بن‌مایه‌های کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز آورده‌اند، مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمه بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد ابن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسه ملی ایران درباره نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته‌ است که دادن لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده ‌است و ویژه «امیران مقتدر» بوده‌ است، از این رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین لقبی داشته باشد.

بر پایه اشاره‌های ضمنی فردوسی دانسته شده ‌است که او دهقان و دهقان‌زاده بود. دهقان در روزگار فردوسی و در شاهنامه او به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی مالک روستا یا رئیس شهر بوده‌است. درباره دوران کودکی و جوانی او نه خود شاعر سخنی گفته و نه در بن‌مایه‌های کهن جز افسانه و خیال‌بافی چیزی به چشم می‌خورد. با این حال از دقت در ساختار زبانی و بافت تاریخی فرهنگی شاهنامه، می‌توان دریافت که او در دوران پرورش و بالندگی خویش از راه مطالعه و ژرف‌نگری در سروده‌ها و نوشتارهای پیشینیان خویش سرمایه کلانی اندوخته که بعدها دست‌مایه او در سرایش شاهنامه شده‌است. هم‌چنین از شاهنامه این گونه برداشت کرده‌اند که فردوسی با زبان عربی و دیوان‌های شاعران عرب و نیز با زبان پهلوی آشنا بوده ‌است.

آغاز زندگی فردوسی هم‌زمان با گونه‌ای جنبش نوظهور در میان ایرانیان بود که از سده سوم هجری آغاز شده و دنباله و اوج آن به سده چهارم رسید و مبداء آن خراسان و سرزمین‌های فرارود بود. در درازنای همین دو سده شمار چشمگیری از سرایندگان و نویسندگان پدید آمدند و با آفرینش ادبی خود زبان پارسی دری را که توانسته بود در برابر زبان عربی پایدار بماند، توانی روزافزون بخشیدند و به صورت زبان ادبی و فرهنگی درآوردند. فردوسی از همان روزگار کودکی بیننده کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پا به پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد.

سروده‌های دوران جوانی:

کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند. آغاز سرودن شاهنامه را بر پایه شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند اما با درنگریستن به توانایی فردوسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌ است و چه بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر پایه داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌است. این گمانه می‌تواند یکی از سببهای ناهمگونی‌های زیاد ویرایشهای دستنویس شاهنامه باشد. به این سان که ویرایشهای کهن‌تری از این داستانهای پراکنده دست‌مایه نسخه‌برداران شده باشد. از میان داستانهایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده باشد می‌توان داستانهای بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو و داستان سیاوش را نام برد.

فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی توسی و نیمه‌کاره ماندن گشتاسب‌نامه سروده او (که به زمانه زرتشت می‌پردازد)، به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری که به نثر بوده و بن‌مایه دقیقی توسی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده ‌است پی برد و به دنبال آن به بخارا، پایتخت سامانیان رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به شعر در آورد. فردوسی در این سفر «شاهنامه ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور، که از دوستان فردوسی بوده ‌است و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش "ابومنصور محمد بن عبدالرزاق" یکپارچه و نوشته شده بود، نسخه‌ای از آن را در اختیار فردوسی نهاد.

سرودن شاهنامه:

شاهنامه پرآوازه‌ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی است. فردوسی سرودن شاهنامه را بر پایه نوشتار ابومنصوری در حدود سال 370 هجری قمری آغاز کرد و سر انجام آن را در تاریخ 25 سپندارمذ سال 384 هجری قمری (برابر با 372 خورشیدی) با این بیت‌ها به انجام رساند:


سر آمد کنون قصه یزدگرد         به ماه سفندارمذ روز ارد
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار         به نام جهان داور کردگار


این ویرایش نخستین شاهنامه بود و فردوسی نزدیک به بیست سال دیگر در تکمیل و تهذیب آن کوشید. این سال‌ها هم‌زمان با برافتادن سامانیان و برآمدن سلطان محمود غزنوی بود. فردوسی در سال 394 هجری قمری (برابر با 382 خورشیدی) در سن شصت و پنج سالگی بر آن شد که شاهنامه را به سلطان محمود اهدا کند، و از این رو دست به کار تدوین ویرایش تازه‌ای از شاهنامه شد. فردوسی در ویرایش دوم، بخش‌های مربوط به پادشاهی ساسانیان را تکمیل کرد. پایان ویرایش دوم شاهنامه در سال 400 هجری قمری در هفتاد و یک سالگی فردوسی بوده‌است:


چو سال اندر آمد به هفتاد و یک         همی زیر بیت اندر آرم فلک
ز هجرت شده پنج هشتاد بار         به نام جهان داور کردگار


فردوسی شاهنامه را در شش یا هفت دفتر به دربار غزنه نزد سلطان محمود فرستاد. به گفته خود فردوسی، سلطان محمود «نکرد اندر این داستانها نگاه» و پاداشی هم برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر در گله و انتقاد از محمود و تلخ‌کامی سراینده از اوضاع زمانه بوده ‌است. در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده و خود را هشتاد ساله و جای دیگر هفتاد و شش ساله خوانده ‌است:


کنون عمر نزدیک هشتاد شد         امیدم به یک باره بر باد شد
کنون سالم آمد به هفتاد و شش         غنوده همه چشم میشار فش


وفات:

سال مرگ فردوسی تا چهار سده پس از زمان او در بن‌مایه‌های کهن نیامده‌ است. نخستین نوشته‌ای که از زمان مرگ فردوسی یاد کرده مقدمه شاهنامه بایسنغری است که سال 416 هجری قمری را آورده‌ است. این دیباچه که امروزه بی‌پایه بودن نوشتارهای آن به اثبات رسیده از بن‌مایه دیگری یاد نکرده ‌است. تذکره‌نویسان بعدی همین تاریخ را بازگو کرده‌اند. جدای از آن تذکرةالشعرای دولتشاه، زمان مرگ او را در سال 411 هجری قمری آورده ‌است. محمدامین ریاحی، با نگریستن در گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌ است، این گونه نتیجه‌گیری کرده ‌است که فردوسی می‌بایست پس از سال 405 هجری قمری و پیش از سال 411 هجری قمری از جهان رفته باشد.

پس از مرگ، واعظ طبرستان به دلیل شیعه بودن فردوسی از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری کرد و به ناچار در باغ خود وی در توس به خاک سپرده شد. مقبره فردوسی بین سالهای 1307 تا 1313 به دستور رضا شاه بازسازی شد.

سروده‌های فردوسی:

تنها سروده‌ای که روشن شده از فردوسی است، خود شاهنامه‌است (جدای از بیت‌هایی که خود او از سروده‌های دقیقی دانسته ‌است. سروده‌های دیگری نیز از فردوسی دانسته شده‌اند مانند چند قطعه، چهار پاره، رباعی، قصیده، و غزل که پژوهشگران در این که سراینده آنها فردوسی باشد، بسیار دودل می‌باشند و به ویژه قصیده‌ها را سروده زمان صفویان می‌دانند. سروده‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند که بیشترشان بی‌پایه هستند. نامورترین آنها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمه بایسنغری سروده فردوسی به شمار رفته‌ است. اما این گمانه از سوی پژوهشگران نادرست دانسته شده و از آن میان مجتبی مینوی در سال 1355 هجری شمسی گوینده آن را «ناظم بیمایه‌ای به نام شمسی» یافته‌است. محمدامین ریاحی او را شرف‌الدین علی یزدی دانسته و بر این باور بوده‌است که مقدمه بایسنغری را هم همین نویسنده نوشته باشد.

سروده دیگری را که به فردوسی نسبت داده اند «هجونامه» ای در نکوهش سلطان محمود است که به گفتار نظامی عروضی سد بیت بوده‌ و شش بیت از آن به جای مانده‌ است. ویرایش‌های گوناگونی از این هجونامه در دست بوده‌است که از 32 بیت تا 160 بیت داشته‌اند. انتساب چنین هجونامه‌ای را به فردوسی، برخی از پژوهشگران نادرست دانسته‌اند، مانند محمود شیرانی که با نگریستن به این که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگر نیز از دید ادبی کاستی دارند چنین نتیجه‌گیری کرد که این هجونامه ساختگی است. اما محمدامین ریاحی با نگریستن به این که از این هجونامه در شهریارنامه عثمان مختاری (از ستایشگران مسعود سوم غزنوی نواده محمود)، که پیش از چهار مقاله نظامی عروضی نوشته شده‌است، نام برده شده ‌است، سرودن هجونامه‌ای توسط فردوسی را پذیرفتنی دانسته ‌است.

جایگاه فردوسی:

نام و آوازه فردوسی در همه جای جهان شناخته شده و ستوده شده ‌است. شاهنامه فردوسی به بسیاری از زبان‌های زنده جهان برگردانده شده‌است.

هانس هاینریش شدر ایران‌شناس آلمانی در سخنرانی‌ای که در کنگره فردوسی در 27 سپتامبر سال 1934 میلادی (5 مهرماه 1313 خورشیدی) به پاس هزاره فردوسی و در شهر برلین بر پا شده بود، می‌گوید چیرگی بر ایران به دست مغولان و از میان رفتن توان ایران پس از یک سده رهایی از چیرگی بیگانگان از سبب‌های گرایش ایرانیان به شاهنامه و تلاش برای بازیابی هویت فراموش شده خویش می‌باشد. همچنین وی همانندی روزگار ایرانیان در زمان فردوسی با آلمان سده نوزدهم را چرایی گرایش اندیشمندان آن کشور به شاهنامه فردوسی و برگردان آن به آلمانی می‌داند. اما به گفته بسیاری از پژوهشگران ایران فردوسی بزرگترین رزم‌نامه جهان را پدید آورده که دربردارنده تاریخ جهان باستان است.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


Name:                        Hakim Abu'l-Qasim Ferdowsi Tusi
Born:                          940
Died:                          1020 (aged 79)
Born in:                      Tus, Iran
Died in:                      Tus, Iran
Nationality:               Iranian
Field(s) of activity: Poet, Persian poetry
Notable work(s):     Shahnameh (the Persian "Book of Kings")
Movement:              Khorasani Style (Kind of Iranian style)
Husband of:              -----
Student of:               -----
Teacher of:               -----

Biography:

Ferdowsi was born into a family of Iranian landowners in 940 C.E. in the village of Paj, near the city of Tus, in Khorasan region of the Samanid Empire, currently in the Razavi Khorasan Province of northeastern Iran. Little is known about Ferdowsi's early life. The poet had a wife, who was probably literate and came from the same dehqan class. He had a son, who died aged 37, and was mourned by the poet in an elegy which he inserted into the Shahnameh.

Ferdowsi was a Shia Muslim, which is apparent from the Shahnameh itself and confirmed by early accounts. In recent times, however, some have cast doubt on his religion and his Shi'ism, and have suggested that he was a deist.

Ferdowsi belonged to the class of dehqans. These were landowning Iranian aristocrats who had flourished under the Sassanid dynasty (the last pre-Islamic dynasty to rule Iran) and whose power, though diminished, had survived into the Islamic era which followed the Arab conquests of the seventh century. The dehqans were intensely patriotic (so much so that dehqan is sometimes used as a synonym for "Iranian" in the Shahnameh) and saw it as their task to preserve the cultural traditions of Iran, including the legendary tales about its kings.

The Muslim conquests of the seventh century had been a watershed in Iranian history, bringing the new religion of Islam, submitting Iranians to the rule of the Arab caliphate and promoting Arabic culture and language at the expense of Persian. By the late 9th century, the power of the caliphate had weakened and local Iranian dynasties emerged. Ferdowsi grew up in Tus, a city under the control of one of these dynasties, the Samanids, who claimed descent from the Sassanid general Bahram Chobin (whose story Ferdowsi recounts in one of the later sections of the Shahnameh). The Samanid bureaucracy used the New Persian language rather than Arabic and the Samanid elite had a great interest in pre-Islamic Iran and its traditions and commissioned translations of Pahlavi (Middle Persian) texts into New Persian. Abu Mansur Muhammad, a dehqan and governor of Tus, had ordered his minister Abu Mansur Mamari to invite several local scholars to compile a prose Shahnameh ("Book of Kings"), which was completed in 957. Although it no longer survives, Ferdowsi used it as one of the sources of his epic. Samanid rulers were patrons of such important Persian poets as Rudaki and Daqiqi. Ferdowsi followed in the footsteps of these writers.

Details about Ferdowsi's education are lacking. Judging by the Shahnameh, there is no evidence he knew either Arabic or Pahlavi. Although New Persian was permeated by Arabic vocabulary by Ferdowsi's time, there are relatively few Arabic loan words in the Shahnameh. This may have been a deliberate strategy by the poet.

Life as a poet:

It is possible that Ferdowsi wrote some early poems which have not survived. He began work on the Shahnameh around 977, intending it as a continuation of the work of his fellow poet Daqiqi, who had been assassinated by a slave. Like Daqiqi, Ferdowsi employed the prose Shahnameh of Abd-al-Razzaq as a source. He received generous patronage from the Samanid prince Mansur and completed the first version of the Shahnameh in 994. When the Turkic Ghaznavids overthrew the Samanids in the late 990s, Ferdowsi continued to work on the poem, rewriting sections to praise the Ghaznavid Sultan Mahmud. Mahmud's attitude to Ferdowsi and how well he rewarded the poet are matters which have long been subject to dispute and have formed the basis of legends about the poet and his patron . The Turkic Mahmud may have been less interested in tales from Iranian history than the Samanids. The later sections of the Shahnameh have passages which reveal Ferdowsi's fluctuating moods: in some he complains about old age, poverty, illness and the death of his son; in others, he appears happier. Ferdowsi finally completed his epic on 8 March 1010. Virtually nothing is known with any certainty about the last decade of his life.

Tomb:

Ferdowsi was buried in his own garden, burial in the cemetery of Tus having been forbidden by a local cleric. A Ghaznavid governor of Khorasan constructed a mausoleum over the grave and it became a revered site. The tomb, which had fallen into decay, was rebuilt between 1928 and 1934 by the Society for the National Heritage of Iran on the orders of Reza Shah, and has now become the equivalent of a national shrine.

Works:

Ferdowsi's Shahnameh is the most popular and influential national epic in Iran and other Persian-speaking nations. The Shahnameh is the only surviving work by Ferdowsi regarded as indisputably genuine. He may have written poems earlier in his life but they no longer exist. A narrative poem, "Yusof o Zolayka" (Joseph and Zuleika), was once attributed to him, but scholarly consensus now rejects the idea it is his. There has also been speculation about the satire Ferdowsi allegedly wrote about Mahmud of Ghazni after the sultan failed to reward him sufficiently. Nezami Aruzi, Ferdowsi's early biographer, claimed that all but six lines had been destroyed by a well-wisher who had paid Ferdowsi a thousand dirhams for the poem. Introductions to some manuscripts of the Shahnameh include verses purporting to be the satire. Some scholars have viewed them as fabricated; others are more inclined to believe in their authenticity.

 

نظر شما درباره این آلبوم

نام شما : *  
پست الکترونیک : آدرس ایمیل اختیاری بوده و در سایت نمایش داده نمی شود
متن : *
آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود
آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود
آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود
آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود
آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود آیکن عکس دانلود
 
7 + 7 =  
 
  - نظرات پس از تائید نمایش داده خواهند شد .
- نظراتی که در آنها به شخص خاصی توهین شده باشد ، تائید نخواهد شد .
- نظراتی که به عکس بالا یا سایت مرتبط نباشد ، تائید نخواهد شد .
- نظرات خیلی کوتاه تائید نخواهد شد .
این آلبوم را در گوگل محبوب کنید.